خاطره زندگی در پاکستان

از رویا تا واقعیت 28 سال طول کشید – یک دانشجویی ایرانی از خاطره زندگی در پاکستان میگوید

پاکستان؛ مقصد تحصیل من, پاکستان؛ مقصد سفر من, گردشگری

Sharing is caring!

هرسال هزاران دانشجو از کشورهای مختلف به پاکستان می آیند، تحصیل می کنند و یا به هر حال موقعیت های کاری یا ازدواج پیدا می کنند و یا به کشورشان باز می گردند. الهام پرهیزگار، یک دانشجویی ایرانی از خاطره زندگی در پاکستان میگوید:

توی این چند سال زندگی (دانشجویی و کار) همیشه توی این فکر بودم که یک روزی بتوانم سفرنامه ای در مورد پاکستان بنویسم و آن خاطرات زیبا وصف ناشدنی و خارق العاده ی خودم را با دیگر کشورها همچنین ایران به اشتراک بگذارم تا شاید بتوانم درصد کمی از محبتهای خالصانه ی پاکستانی ها که بعضی وقتها نتوانستم جبران کنم و یا قابل جبران مادی و زبانی نیستند را از این طریق انجام دهم.

ولی هیچ وقت فرصتی پیدا نکردم. تا اینکه در شهریور 1398/ سپتامبر ،2019 با مشورت و پیشنهاد یکی از عزیزان پاکستانی ، آقای دکتر محمدعرفان مقصود، شروع به نوشتن کردم. هرچند که انسان در طول زندگی اش ، در کشور دیگری که ساکن باشد یا برای تفریح و کار برود، همیشه با یک سری از مشکلات روبرو میشود. به خاطر اختلافات فرهنگی ، دینی و مذهبی ، آموزشی فکری و ایدئولوژی و غیره. به هرحال من هم از این قاعده مستثنی نبودم ولی آن افکار و ذهینتی که قبل از ورودم به پاکستان برای آن در ذهنم ایجاد شده بود، کاملا متفاوت بود. بنابراین عزمم را جزم کردم تا حداقل گوشه ای از زیبایی ها (زندگی، فرهنگ ، سیستم آموزشی ، طبیعت و غیره) رابه تصویر بکشم.

هرسال هزاران دانشجو از کشورهای مختلف به پاکستان می آیند، تحصیل می کنند و یا به هر حال موقعیت های کاری یا ازدواج پیدا می کنند و یا به کشورشان باز می گردند. طرز تفکر نگرش و دیدگاه ها نسبت به پاکستان کاملا متفاوت است. با این اوصاف، من به پاکستان با دید علمی نگاه نکردم و نخواهم کرد. هرچند که دانشگاه های پاکستان از سطح علمی و آموزشی خوبی برخوردار است.

من دیدگاهم را گسترش دادم و برای دید ظاهری به پاکستان نگاه کردم. جایی که بهترین فرصت برای پیشرفت و رشد معنوی من بود.  آشنایی با دیگر مذاهب و فرهنگها ، شناخت مردمی که چقدر قانع و ساده زندگی می کنند. سفرهای زیادی که به شهرهای مختلف و از جمله کشمیر، بهشت وصف ناشدنی داشتم که درطول نوشتنم، به همه ی آنها اشاره می کنم و اما رویای من.

28 سال طول کشید تا رویای من به واقعیت تبدیل شد. همیشه این جمله را بارها شنیده ایم. رویاهای دوران کودکی تان را زنده نگاه دارید. این رویا شاید سالها زمان بگیرد. ولی مطمئنا به حقیقت می پیوندد. رویای پاکستان من هم از سن کودکی حدود سه سالگی شکل گرفت. در سن سه سالگی هدیه ای (لباس بلوچی-زاهدانی- پاکستانی) از همسایه دیوار به دیوارمان دریافت کردم. چون همسر ایشان اهل زاهدان بودند و در سفری که به زاهدان داشتند ، برای من آن لباس را هدیه آوردند. به رنگ زرشکی- قهوه ای و سفید. همه جا به چشم می آمدم و لباسم جلوه ای خاص داشت. با اینکه بسیار کم سن و سال بودم ولی کاملا حس آن سالهای پیش را می توانم به یاد بیاورم. سپس در سن 5 سالگی دوباره هدیه ای همان لباس پاکستانی از سمت پاکستان ، لباس بلوچی-پاکستانی-زاهدانی دریافت کردم. به رنگ آبی فیروزه ای و آینه کاری شده و دست دوز. بسیار زیبا بود و من حس فوق العاده ای در آن لباس داشتم . به هر حال اسم پاکستان در ذهنم نقش بست.

balochi dress لباس های بلوچی برای کودکان

 

جدا از آن، کنسولگری کشور پاکستان، در نزدیکی منزل ما قرار داشت . عمارتی بزرگ و قدیمی در وسط یک باغ بزرگ. وقتی که بچه بودم هر زمان از جلوی آن عمارت رد می شدم، حس کنجکاوی شدیدی برای دیدن داخل ان باغ و عمارت داشتم. چند باری که در باغ باز بود، توانستم داخل آن باغ زیبا و قدیمی را ببینم. چند نفر آقایی که با لباس پاکستانی در رفت و آمد بودند.

 

counslate of pakistan mashhad iran

درمانگاه کوچکی در همسایگی عمارت کنسلوگری پاکستان قرار داشت و همواره برای درمان بیماری، من و خانواده ام به آنجا می رفتیم. یادم هست که در سن نوجوانی و جوانی آن درمانگاه برای من جذابیت خاصی داشت چون وقتی داخل مطب دکتر می شدیم ،از پنجره ی مطب به راحتی داخل باغ مشخص بود و من مشتاقانه وکنجکاوانه چشم هایم داخل باغ را جستجو می کرد. چون دیدن پاکستانی ها برایم بسیار هیجان انگیز بود. آن جذابیت در دل و ذهن من کاملا نقش بست و لی متاسفانه تنها چیزی که از پاکستان می شنیدم و می دیدم جز درگیری و جنگ در تلویزیون و رادیو نبود. بعد از پایان دوران لیسانس در سال 1381 کاملا درگیر کار و ورزش ام شدم. در طی آن سالها هم برای آزمون کارشناسی ارشد ثبت نام و چهاربار کنکور دادم ولی متاسفانه قبول نشدم. بسیار ناراحت و افسرده شده بودم که چرا با این همه تلاشم در درس موفقیتی کسب نکردم و من بی خبر از حکمت پروردگارم که موقعیت بهتری را برایم رقم زده بود، در جنگ و نزاع با شکست هایم بودم. 10 سال این کشمکش طول کشید تا اینکه به صورت اتفاقی یکی از استاید دوره ی لیسانس را دیدم . فقط در حد ده دقیقه صحبت و استادم مرا تشویق به ادامه ی تحصیل در خارج از کشور کرد. خود ایشان دوره ی دکترا را از خارج کشور اقدام کرده بود. حرفش مانند الهام، پیام در من تاثیر گذاشت.از همان شب دیدار عزمم را جزم کردم برای پیشبرد اهدافم.

از فردای آن روز هم دست به کار شدم. تحقیق در مورد کشورها و دانشگاه ها. مشورت با سه و چهارتا از اساتیدی که کاملا مرا می شناختند. در این بین اتفاقات و معحجزاتی رخ داد که مرا کاملا با پاکستان آشنا کرد.

یکی از اساتیدم، آقای دکتر مجید صمدی حکاک، که همیشه دعاگویشانت هستم، پیشنهاد پاکستان را به من دادند. چون خود ایشان پزشکی عمومی را در کویته ی پاکستان تکمیل کرده بودند و ایشان پزشک هم هستند. با توجه به شناختی که در مورد پاکستان و شرایط زندگی و دانشگاه ها داشتم، بهترین انتخاب برای من بود.

دست به کار شدم. برای ارسال مدارکم و در این بین همه چیز را از خانواده ام مخفی و پنهان کردم. برنامه ها و ارسال مدارکم از طریق کنسولگری پاکستان انجام شد اصلا باورم نمی شد چنین گرم و با محبت با اخلاص تمام، کارهای من را ردیف کردند، در سال 1390.

بعد از چندماهی صبر و انتظار بالاخره پذیرش دانشگاه پنجاب در رشته ی ادبیات انگلیسی را گرفتم. آن ذوق و شوق وصف ناشدنی مرا در آن زمان کسی نمیتوانست درک کند. زمانی که پاسپورتم را گرفتم، درباره ی تصمیمم با خانواده ام صحبت کردم. بسیار ناراحت شدند و ابتدا مخالفت شدیدی کردند. در مورد شرایط پاکستان بسیار نگران و ناراضی بودند. ولی با صحبتهای آقای دکتر صمدی و من، کمی آرام تر شدند.وقتی برگه ی پذیرش را گرفتم، در عرض یک هفته اماده ی رفتن شدم. ویزایم از طریق کنسولگری آماده شد. در طول یک هفته تب و تاب رفتن و بالاخره روز موعود فرا رسید.

دقیقا 25 دسامبر 2011 پرواز من به سمت لاهور پاکستان بود. ولی تا لحظه ی پرواز نگران از سرنوشت و انتخاب من بودند. زمانی که هواپیما پرواز کرد، اشک هایم بی اختیار جاری شدند. اشک شوق به همراه یک دنیا، امید و آرزو.

روزی که وارد لاهور شدم، همزمان با تعطیلات کریسمس بود. برایم بسیار جالب بود که در کشوری مسلمان، چه زیبا به مذهب دیگری احترام می گذارند. تعطیلی تولد حضرت عیسی مسیح وچند روز تعطیلی دیگر به مناسبت کریسمس. و کل شهر شور و حال خاصی داشت و چراغانی بود.

کرسمس در لاهور پاکستان 2 کرسمس در لاهور پاکستان

همان طور که گفتم ورود من به لاهور پر از شگفتی و ناباوری بود. خیابان های پر از رفت و آمد، مخصوصا  دیدن ریکشا (سه چرخ برای حمل و نقل عمومی) برای اولین بار خیلی هیجان انگیز بود.

 

رکشا در خیابان های لاهوررکشا در خیابان های لاهوررکشا در خیابان های لاهور - 1

مردمانی با لباس هایی به رنگ روشن و رنگارنگ و زیبا. دیدن سطح بسیار بالایی از زندگی مدرن در بعضی نقاط سطح شهر، پاساژها و مغازه های زیبا و مدرن و مملو از برندهای مختلف از سراسر دنیا.

مراکز خرید در لاهور مراکز خرید در لاهور 1 مراکز خرید در لاهور -2

داشتن طبیعتی زیبا ، سرسبز و زنده در شهر، که کانال بزرگ   Lahore Canalدر وسط شهر در جریان بود. اصلا باورکردنی نبود که لاهور چنین زیبا و مدرن باشد.

 

کانال در شهر لاهور پاکستان شهر لاهور پاکستان

 

به خاطر اینکه دانشجوی Late Commer بودم، بعد از امتحانات میانترم وارد کلاس شدم. ولی زمانی که وارد محوطه ی خوابگاه دانشجویی شدم، چند لحظه ایستادم و متوقف شدم.خشک ام زده بود. حیران و شگفت زده به محیط اطرافم نگاه میکردم. اصلا باورم نمی شد من این ساختمان را 10 سال قبل چندباری توی خوابم دیده بودم. انگار مقصد من از قبل مشخص شده بود.

از بچه های خوابگاه در مورد سال ساخت خوابگاه سوال کردم. گفتند هفت سالی است که ساخته شده است. ولی آن خواب من مربوط به ده سال پیش بود. زبانم بند آمده بود. چشمانم گرد و خیره به حرفهای دانشجوها شده بود. به هر حال این مقصد من سفری بسیار شگفت انگیز به همراه داشت. وقتی وارد نیوکمپس شدم بسیار هیجان زده شده بودم. محیطی بسیار بزرگ، زیبا، دلنشین، پر از دپارتمان های مختلف و پر از رفت و آمد. دانشجویان با لباس های رنگی و زیبا ، دنیای رنگ. انگار آدم ها رنگ آمیزی شده بودند.

در خوابگاه بین المللی دختران، در خوابگاه شماره ده در دانشگاه پنجاب اتاق گرفتم. پر بود از دانشجویان خارجی از کشورهای دیگر آسیایی افریقایی و پاکستانی. شروع زندگی جدیدی برایم بود. آشنایی با فرهنگ ها و آداب رسوم برایم جذاب و شگفت انگیز بود. همه گرم و صمیمی. در زمانهای بیکاری دور هم جمع می شدیم . بیرون می رفتیم و باورم نمی شد مثل یک خواهر هوای یکدیگر را داشتیم. فرقی نمی کرد ایرانی باشم یا سومالیایی یا اردنی یا غیره. همه با هم بودیم.

دانشگاه پنجاب لاهور

همیشه حمابتها و محبتهای مسئولین خوابگاه شامل حالم می شد. خدمه و پرسنل خوابگاه با مهربانی خاصی با هم برخورد می کردند. غذاهای پاکستانی با تنوع و فراوانی و طمع خاص و خوشمزه ای که داشتند، مرا مجذوب کرده بود (اسپایسی تند). هرچند که در یک ماه اول مشکل گوارشی پیدا کرده بودم ولی کم کم عادت کرده بودم. به طوریکه وقتی به ایران بر می گشتم ، حتما با خودم ادویه ی پاکستانی می بردم که در ایران استفاده کنم و هم سوغاتی خوبی از طرف پاکستان بود. جدا از آن، به خاطر زندگی در خوابگاه بین المللی دختران، دوستان خارجی ام همیشه مرا با غذاهای خوشمزه و رنگین کشور خودشان سوپرایز می کردند. به اتاق همدیگر دعوت می شدیم و سفره ی رنگین هر کشوری ، اشتهای  سیرناشدنی را به من القا می کرد. تنوع رستوران های زیاد و خارجی در لاهور آن هم با قیمت مناسب باعث شده بود که احساس کنم در کشور چندملیتی هستم.

شاید زندگی کردن با مارمولک ها یکی از جذاب ترین لحظات زندگی من در خوابگاه لاهور بود که برای دیگران خیلی آزاردهنده  بود. محیط خوابگاه با طبیعتی بسیار سرسبز زیبا و زنده شگفتی خاصی برایم به ارمغان داشت. محیطی که با انواع پرندگان مختف و زیبا، حشرات و گربه های دوست داشتنی مملو شده بود.

مارمولک ها در خوابگاه های لاهور

یکی از بهترین خاطرات من مربوط به این دوران است. که چگونه با این پرندگان و حیوانات ارتباط برقرار می کردم، صحبت می کردم. زمانهایی که تنها بودم درد و دل می کردم و یا علاقه ای به آرامش و تنهایی خودم داشتم. حس عجیبی و خارق العاده ای که هرکس متوجه این درک نمی شود. در ارتباط با طبیعت و حیوانات ، الهامات زیبایی به همراه داشت که قابل بیان برای هرکسی نبود و در طول این چند سال شاید برای تعدادی انگشت شمار و خاص بازگو کردم.

به هر حال همان طور که ذکر کردم، چون Late Commer بودم، بعد از امتحانات میانترم سرکلاس رسیده بودم. اولین روزی که وارد کلاس شدم، با استقبال بسیار گرم و صمیمی از طرف اساتید و دانشجویان شدم. همه مشتاقانه به سمت من می آمدند. باز هم در ناباوری غرق شده بودم که چقدر مهربان و دوست داشتنی هستند. هر روز که می گذشت مشتاقانه به کلاس می رفتم. کاملا محیط آموزشی تفاوت داشت. هر روز سر کلاس بحث های متفاوت مربوط به خود درس، پرزنتیشن، نمایش، شرکت فوق العاده ی دانشجویان در بحث ها.

نیمی از ترم را از دست داده بودم. به هر حال همکلاسی خوب و خون گرم خیلی هوای من را داشتند. روزی دو یا سه نفر در دروس کمک ام می کردند. کمر همت رای پیشرفت من بسته بودند. تا اینکه نوبت به امتحانات پایان ترم رسید.

خیلی برایم سخت و سنگین بود در عرض چهل یا چهل و پنج روز هماهنگی با یک سیستم جدید آموزشی و آن هم در کشور دیگری. با وجود تلاش های خودم و دوستان و رییس دانشگاه متاسفانه در امتحانات پایان ترم Fail شدم.  بسیار افسرده و غمگین شده بودم. ازیک طرف فشار روانی داشت. از طرف دیگر بسیار مشتاق شده بودم در این سیستم ادامه تحصیل بدم. به هر حال کمک های خداوند هیچ وقت تمام شدنی نیست. افراد و دوستانی پیدا شدند که راه حل هایی برایم پیا کردند. چه ایرانی و چه پاکستانی.

قرار شد در سال جدید تحصیلی اقدام کنم و پذیرش در رشته ی دیگری بگیرم و دوباره تلاش خودم را برای پذیرش در لاهور ، دانشگاه پنجاب انجام دهم. با تمام  استرسی که در طول شش ماه داشتم بالاخره موفق به گرفتن پذیرش شدم. با هزاران امید و آرزو دوباره به پاکستان برگشتم.

پذیرش در رشته ی زبان شناسی و آموزشی زبان انگلیسیEnglish Language teaching & Linguistics(ELTL) برای ورودی سال 2012 گرفتنم. با وجود یک سری مشکلاتی که همه ی دانشجویان خارجی درهر کشوری دارند، من هم مستثنی نبودم. ولی بازهم با استقبال گرمی از طرف دپارتمان و دانشجویان مواجه شدم.

با اینکه برایم این دفعه تازگی نداشت ولی آن شور و حرارت مرا تحت تاثیر قرار داده بود. در طول دوسال تحصیل، هیچ وقت محبتها و حمایتهای روسای دانشگاه Faculty of education (IER) و روسای دپارتمان ELTL ، Dr. Mohammd
Aslam و Dr. Mohammad Islam و همه اساتید خوبم از جمله Sir. Ejaz Bukhari و دیگر عزیزان. همکاری و حمایتهای IER همه و همه مرا شگفت زده کرده بود.

همکلاس هایم که همیشه آماده کمک به من بودند (ورودی 2012-2014) چه دختر و چه پسر بدون هیچ گونه ادعایی. اصلا باورکردنی نبود که دوستان پاکستانی ام مرا به خانه هایشان دعوت می کردند. به مجالس عروسی و …

در طول دوسال تحصیل ام چه در دپارتمان و چه در خوابگاه همیشه از حمایت های قوی دوستان و اساتید عزیزم برخوردار بودم. اردوی دانشجویی که به سمت اسلام آباد و اطراف لاهور بود . اردوی دانشجویی که به سمت شمال پاکستان شش روزه (چند شهر زیبا و کشمیر بود) خاطراتی بسیار زیبا در ذهن و روحم  نقش بست که به هیچ عنوان فراموش شدنی نیست. به خصوص راه موتور وی  (Motorway)از لاهور به اسلام آباد که عاشق منظره های زیبایش بوده و هستم.

 موتروی پاکستان

حالا چه به خاطر اردو، و یا به خاطر تکمیل مدارکم، یا ویزا باعث شد زیبایی ها، فرهنگ، زندگی، همه را در اسلام آباد بیشتر ببینم و درک کنم. در مورد کار در دو محبط کاری که بودم، هر روز شگفتی های خاصی برایم به همراه داشت. تعامل بسیار دوستانه و صمیمی با رؤسا و همکارانم دل گرمی زیادی به من می داد. هرچند که زندگی پر از فراز و نشیب بود و نمی توانستم آن را پیش بینی کنم. ولی به صورت کلی پر شد از تجربه های گرانبهایی که در طول دوران کاری ام کسب شد. به جرات می توانم بگویم یکی از قوی ترین عواملی که من را جذب پاکستان کرد، سادگی مردم در سبک زندگی شان بود که شامل نود درصد از مردم می شد. رفتارها و اخلاق های ساده و به دور از تجملات و زرق و برق مادی.

غذا های پاکستانی

در کل شهر لاهور میتوان چیزهای دیدنی و جذاب زیادی پیدا کرد که مربوط به ملیتهای مختلف میباشد .

از جمله یکی از محبوب ترین مناطق ، شهرک بسیار زیبای بحریا تاون هست که حدود نیم ساعت با ماشین از لاهور فاصله دارد.برج ایفل ، شگفتیهای اهرام مصر، مسجد ایا صوفیه و…. جلوه نمایی خاصی در این شهرک دارد، که اصولا آخر هفته ها ودر جشنهای ملی ، مذهبی مردمان زیادی را جذب خود میکند .

 خوابگاه در لاهور

شرکت در مراسم ازدواج و عروسی دوستان پاکستانی که سنتهای بسیار جالبی داشتن مرا شگفت زده کرده بود .

به هر حال هفت سالی که در رفت و آمد به پاکستان (بهشت پنهان) پر شده بود از تجربه های ارزشمند معنوی، انسانی، عملی، کاری و تفریحی و غیره. هفت سالی که اگر شروع نوشتن واقعی کنم و از لحظه به لحظه اش یادکنم، بی شک سفرنامه ای دوجلدی خواهد شد که خیلی ها را جذب آن خواهد کرد.

 

پاکستان مقصد سفر من

الهام پرهیزگار، یک فارغ التحصیل ایرانی از دانشگاه پنجاب لاهور میباشد و این سفرنامه را به درخواست تیم پاکستان اینفو، برای موسسه بین المللی کد، لاهور پاکستان نوشته است.

2 comments

دیدگاهتان را بنویسید